دستنوشته های یک جاشو (تهران گشت) tag:http://oshar.mihanblog.com 2020-09-17T09:25:26+01:00 mihanblog.com آفرینگان 2010-06-02T10:51:10+01:00 2010-06-02T10:51:10+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/19 جاشو جاروفی   به بهانه 6 سالگی موسسه آفرینگان   من فکر میکنم بعضی وقت ها آدم ها برای اینکه اثبات کنند بزرگ شده اند دست به  کارهایی می زنند که فکر می کنند بزرگ است ، چنین حسی رابیشتر می شود در دوره جوانی و نوجوانی یافت کرد.   بدون شک من دوستانی دارم که درزندگی بهتر ازآنها را نمیتوانستم پیدا کنم . حتی بد ترین دشمنانم  بهترین دوستانم بودند زیرا بهترین درس ها را به من دادند.انسان برای شکل دادن شخصیت خود دراجتماع همیشه به دنبال راهکارهایی می گردد که من هم از این قائده مستثنا نبودم

 

به بهانه 6 سالگی موسسه آفرینگان

 

من فکر میکنم بعضی وقت ها آدم ها برای اینکه اثبات کنند بزرگ شده اند دست به  کارهایی می زنند که فکر می کنند بزرگ است ، چنین حسی رابیشتر می شود در دوره جوانی و نوجوانی یافت کرد.

 

بدون شک من دوستانی دارم که درزندگی بهتر ازآنها را نمیتوانستم پیدا کنم . حتی بد ترین دشمنانم  بهترین دوستانم بودند زیرا بهترین درس ها را به من دادند.انسان برای شکل دادن شخصیت خود دراجتماع همیشه به دنبال راهکارهایی می گردد که من هم از این قائده مستثنا نبودم.احساس می کردم دوستان نزدیک من ، که با هم دارای ویژگیهای مشترک فرهنگی اعتقادی بودیم نیز چنین تفکری  داشنتد.یک نوع حس برتری جویی دراجتماع،معرفی ارزشهایی که در محیط پیرامون(محیط زندگی)ازآن به عنوان خلاف ارزش یا ارزش فراموش شده نام می بردند.همین خواست و ویژگی باعث شد تا من و بهترین دوستان زندگیم تصمیم به ایجاد تحولی در حوزه ی فعالیت های فرهنگی اجتماعی خود بگیریم.

یادش بخیر دوران پیش دانشگاهی جایی که من حمید رضا و حسین به به هم رسیده بودیم(فضلو توهمیشه عقب بودی)من یکسال کوچکتربودم ویک پایه درسی پایین ترولی پیش دانشگاهی مارا به هم رساند آن هم دوره ی شبانه اش(ای خوش بی)هیچ وقت یادم نمیرود دعواهای حمید در پیش داشگاهی برای اینکه از روزانه به شبانه منتقل شود و دست آخرهم شد.البته حسین(استاد حسین)در همان روزانه ماندنی شد.دوستی ما درآن زمان به اوج خود رسیده بود تمام وقت با هم بودیم یا منزل حسین یا منزل ما یا ساندیچی حاج اکبری بعدهای عباس انتظامی جایش را گرفت.بعضی وقت ها هم که به بی پولی می خوردیم وقرضی جواب نمیداد قدم زدن و رفتن به پارک.آنقدر شاد بودیم و می خندیدیم که همه به ما حسادت میکردند ومیگفتند اینها خل و چل هستند.ادعای روشنفکری میکنند ،ژست میگیرند، راجب هنر صحبت میکنند، روزنامه و کتاب دست میگیرند و خیال می کنندها و می گیرند های  دیگر(چشتو کور می کردیم) .همه ی اینها کنار فرهنگسرای ارشاد جدا.به قول خودم به فرهنگ سرا مبتلا شده بودیم.همان جا بود که اولین جرقه های تاسیس کانونی یا موسسه ای یا ...زده شد.وبعد هم مراجعه به فرمانداری.پرکردن فرم ها مشخص کردن هیئت موسس وطی کردن روال هایی که خارج از حوصله مخاطب می باشد.

یادش بخیر اولین جلسه عضوگیری نزدیک به 40 نفر یا بیشتربه دعوت ما در اولین مجمع عمومی موسسه پارت سابق آفرینگان فعلی حضور یافتند.آنروز بعضی ها دانش آموز بودند امروز پدر شده اند یا مادر،کارمندشده اند یا پاسدار،دانشجو شده اند یا کاسب کار.روزی که رای گیری شد تا اعضای اصلی مجمع انتخاب شوند.من باید اعتراف کنم دست به شیوه ی کثیف تقلبی زدم تا شاید گزینه های موثر به عنوان اعضای اصلی انتخاب شوند که  بعضی هایشان شدند،من اعتراف میکنم بستنی هایی که از مغاز عباس طهماسبی امین عابدی(اگر اشتباه نکنم یا سعید فخرایی)آورده بود را چند تایی دزدیدم. من اعتراف میکنم که آقای حسین  شکوه دل دروغت دادم و برای رای آوردنت کاری نکردم.آن روز هیچ و قت یادم نمیرود.باورم نمیشد با این سن کممان افراد مختلف با سن های کم و زیاد  دعوات ما راقبول کنند یا جدی بگیرند.

حمید شد مدیر موسسه و ما هرکدام هم مسولیتی گرفتیم.همایش برگزار کردیم،جشنواره شرکت کردیم،جشنواره برگزارکردیم،دوهفته نام راه انداختیم،برای عموم اجرا گذاشتیم،سایت راه انداختیم،مناسبت گرفتیم فهش خوردیم،باهم دعوا کردیم ، تهدید شدیم،قهر کردیم .یادش بخیردفترموسسه درآشپزخانه فرهنگسرا بود.جلسات ما هم همانجا برگزار میشد.

موسسه را با همه روزهای خوب و بدش تا به امروز حفظ کردیم،امروز من بعد ازشش سال احساس میکنم توانسته ام شخصیت خود را دراجتماع شکل بدهم و ارزشهایم را به مردمم  بقبولانم بشناسانم نه آنگونه که دیگران میخواستند آنگونه که میخواستم آنگونه که میخواستیم.واگر نگویم تماممش را بدون شک نیمی از آن را از موسسه آفرینگان دارم.از دوست هایم دارم از تک تک اعضایش دارم که آمدند و رفتند.امروز اعتقاد دارم بعد از شش سال آفرینگان جزیی جدا نشدنی از زندگی هنری من است.من نه برای مدیریت نه برای مادیات نه برای غالب کردن خودم نه برای خودخواهی جزیی از هیئت موسس شدم بلکه برای اعتقادم وبرای احترام به اندیشه  و برای رسیدن به هدفم.اگرچندسال پیش گفتم:موسسه آفرینگان جایگاه اندیشه های نو امروز هم میگویم چه با چندصد نفر چه با چند نفر باز هم موسسه آفرینگان جایگاه اندیشه های نو است.چه یا یوسف ابراهیمی چه بی یوسف ابراهیمی.

 

 

 

دست وپا نوشت

1.آفرینگان بهانه ای شد برای باز برگشتن و باز رفتن

2.خر دررفت و خر درفت !

3.این روزها تهران بدجورسرم کلاه شده،ازصغیرش تا کبیرش

4.همسایه عزیز از اینکه با وایرلس شما آپ میکنم کمال سپاس را دارم انشاالله خداوند در آن دنیا پهنای باندتان را به سمت مثبت بی نهایت عرضه کند.

]]>
خودم را تعطیل میکنم 2010-02-25T09:31:44+01:00 2010-02-25T09:31:44+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/18 جاشو جاروفی مشترک گرامی این یک خودتعطیلی است!                 کسی می گفت:نگذار طعم زندگی از مزاقت پاک شود.شهر خلوت شما شهروندی نیازمند آرامش نمیخواهد؟  شهردار دل تنهای خود باش که شهریار جهانیت میکند. و من در جوابش گفنم طعم زندگی را از یاد نبرده ایم،شاید چشیدن را از یادمان برده اند. اگر شهریاری دیدی سلامش را برسان و بگو دلی در انتظار توست شهر خلوت مادرآرامش هزار سکوت، خفته ی فریاد است. افسوس که خالقی نسیت.ماشهریاردل خویشم نه شبان شهر خود. طبق

مشترک گرامی این یک خودتعطیلی است!

 

 

 

 

 

 

 

 

کسی می گفت:نگذار طعم زندگی از مزاقت پاک شود.شهر خلوت شما شهروندی نیازمند آرامش نمیخواهد؟

 شهردار دل تنهای خود باش که شهریار جهانیت میکند.

و من در جوابش گفنم طعم زندگی را از یاد نبرده ایم،شاید چشیدن را از یادمان برده اند.

اگر شهریاری دیدی سلامش را برسان و بگو دلی در انتظار توست

شهر خلوت مادرآرامش هزار سکوت، خفته ی فریاد است. افسوس که خالقی نسیت.ماشهریاردل خویشم نه شبان شهر خود.

طبق معمول خرده شعری رو مرتکب شدم دیدم بد نیست اینجا بزارمش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چشم شیشه ایت راکه نگاه میکنم

به زو دشکستنت اایمان می اورم

شب سکوتی دارد روشن

پرازفریادکه بیصداست

دراننظارصبحی که طلوع کند

صداازحنجره

وبمیردجنین جهالت

خودم دیدم که دهقانی

مزرعه اش رانذرخوابی کرد

که تعبیریی نداشت

چشم شیشه ایت راکه نگاه میکنم

به ندیدنت ایمان میاورم

تقوایی که ندارم

مبارکت باشد،به شادی

ولی مسروق

چشمان خداشیشه ای نیست

وقت گرگم به هواتمام است

تفنگ حقیقت تورانشانه رفته

مرگ توصبحی است که

ازپس این شلیک می آید

 

دست وپانوشت:

-چرا هرچی میریم نمیرم؟

-ما انسان ها هیچوقت قبول نخواهیم کرد که نصف اون چیزایی که راجبشون فکر میکنیم اشتباه هست.

-این روزها با تمام شلوغی و درکنار دوستان بودن بدجوراحساس تنهایی میکنم

-من برای تمام عمر خلع سلاح شدم،روزگارباخیال راحت شلیک

-آخه ریگی چرا؟

 

]]>
عصر پاییزیی 2009-12-21T10:17:12+01:00 2009-12-21T10:17:12+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/16 جاشو جاروفی     عصر پاییزی و ابرهای ولگردی که در آسمان شهر همدیگر را دنبال میکنند و چشمان من که برای بار دهم در انتظار رسیدن اتوبوس تا انتهای خیابان میروند و می ایند .ساعت4.30 عصراست،دوان دوان میروم تا به اتوبوس برسم.یک عصرپاییزیی ابری.چشمانم به دنبال صندلی خالی برای نشستن میگردندکه نگاهم به صندلی پشت راننده میخورد به سرعت میروم و همان جا جاخوش میکنم.بعداز چند دقیقه اتوبوس راه میافتد.نمیدانم چرا ،ولی وقتی به خیابان کارگرو ولیعصر و درختانش نگاه میکنم انگار غمی به اندازه چند دهه در سینه د

 

 

عصر پاییزی و ابرهای ولگردی که در آسمان شهر همدیگر را دنبال میکنند و چشمان من که برای بار دهم در انتظار رسیدن اتوبوس تا انتهای خیابان میروند و می ایند .ساعت4.30 عصراست،دوان دوان میروم تا به اتوبوس برسم.یک عصرپاییزیی ابری.چشمانم به دنبال صندلی خالی برای نشستن میگردندکه نگاهم به صندلی پشت راننده میخورد به سرعت میروم و همان جا جاخوش میکنم.بعداز چند دقیقه اتوبوس راه میافتد.نمیدانم چرا ،ولی وقتی به خیابان کارگرو ولیعصر و درختانش نگاه میکنم انگار غمی به اندازه چند دهه در سینه دارند و مردمی که در عبور خویش بسیار ساکت گذرمیکنند.باد ملایمی می وزد و برگ ها را بر سر عابران پیاده میریزد دلم میخواهد پیاده شوم و در غم خیابان و مردمان در حال عبورش شریک شوم افسوس که مسیر زیادی پیش رو دارم.در افکار خودم غرق هستم که به ناگاه صدایی ،نوایی، اهنگی مرا به تعجب وا میدارد.صدایی که از بلندگوی اتوبوس پخش می شود((من عاشق روی تو نگارم چه کنم واز چشم خوش  تو شرم سارم چه کنم  هرلحظه یکی شور بر ارم چه کنم والله به خدا خبر ندارم چه کنم)) فکر کنم ازگلپا باشد.به همه نگاه میکنم انگار همه دارند به چیزی فکر میکنند و چشمهایی که همچنان از شیشه های بسته تصاویر را در قاب میگیرند کسی حرفی نمیزند((پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است حرم و دیر یکی صبحه و پیمانه یکی است این همه جنگ جدل حاصل کوته نظری است گردیده پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است))وصدای ویلونی که اگر اشتباه نکنم از بدیع زاده هست و اشعاری از مولانا که آرامشی به انسان میدهد در این ترافیک دم غروب((بد میکنی و نیک طمع میداری هم بد باشد سزای بدکرداری با انکه خداوند کریم است و رحیم گندم ندهد بار چو جو میکاری))ناگهان یکی از مسافران صدایش در می آید و به راننده می گوید: اقا دلمون گرفت یه چیز شاد بزار وراننده پیر و سن وسال بالا  که تا آن زمان چشم از خیابان پیش رویش بر نمیداشت با نگاهی در آینه با اشاره سرش تایید میکند و یک موسیقی دیگر می گذارد ((قد وبالای تو رعنا رو بنازم تو گل باغ تمنا رو بنازم تو که با عشوه گری از همه دل میبری منو شیدا میکنی چرا نمیرقصی)) و مردمی که تا چندلحظه قبل توی فکر بودند گویی همه از خواب فکر کردن میپرند! حالا لبخند کوچیکی رو لبشان هست!در همین احوال مرد میانسالی از انتهای اتوبوس بلند می شود وغرولندکنان خودش را به راننده میرساندباصدای بلند خطاب به راننده میگوید: ما انقلاب کردیم این چیزا نباشه حالا شما داری این چیزارو تو یه وسیله عمومی پخش میکنی راننده با همان خونسردی و آرامش عجیبش بر گشت و به مردی میانسال گفت:آقا مگه خبر نداری مرد میانسال با چشمان غضب الودی گفت: از چی؟راننده گفت:از انقلابی که ما کردیم و شما خبر نداشتی!انگار مرد میانسال حرفی برای گفتن ندارد و همان ایستگاه پیاده می شود.

 

و این هم شعری برای کسی که رفت مردی که انسان بود! به قول یکی از دوستان ما و نوشته هایمان این روزها از ترس چیزی که خلاف شرع نیست خلاف عقل و عرف نیست شده ایم مثل عکس بدون شرح.

 

 

خانه ، روی آب ...

قلم،اسیر یارانه ی مرکب...

وهویت،مسلوخ روزنامه ها...

اینجا جنگ است !

صدا به صدا رحم نمی کند؛

بی شمار سکوت ، که شهید می شوند...

چه صداهایی که اسیر سکوت می شوند ،

دراین گیر و واگیر...

خانه ی من روی آب ... اگر خانه ای برای من باشد!

روح مردمان طایفه ی سکوت ،

مستاجر چکمه و چرا...

کار از کار گذشته!

انسانیت الاغ نجیبی است ،

که به طویله دنیا عادتش داده اند.

آخرِ تمامِ پنج شنبه ها قلمت را می بویند ،

که مبادا زنده باد حق نوشته باشی!

صبح ها هویتت را تیتر روزنامه می کنند ،

وقتی که صدایی شده باشی!

پس باید از سر تقدیر

یک صبح را در شنبه ای دور که در راه است ،

بچینی ...

شاید در آغاز هفته ای که میاید ،

محکوم به زجر ابد شده باشی !

  دست و پا نوشت1:نمیدونم چرا محرم امسال  مثل سالهای قبل نبود.قدیم ها انگار مجلس امام حسین صفای دیگه داشت.

 دست و پا نوشت2:اینروزها وقتی بارون میاد و میخوای یه چتر ورداری و بری تو خلوت خودت با تنهایی حال کنی نمیشه.چون انگار همه با هم جنگ دارن.همه به هم مشکوک هستن.بابا بزارید زندگیمون رو بکنیم و از بارون لذت ببریم

دست و پا نوشت3:اگه یکی از این روزها خبر رسید که من کشته شدم یا به هر دلیلی مردم بدونید از فشار جمعیت توی متروبوده یا بی ارتی(اتبوس های تندرو)به خدا من یادم میاد مادر بزرگم با بز و گاوش این کارا نیمکرد که مردم با هم اونم سر 5دقیقه دیر رسیدن میکنن

دست وپانوشت4:راستی فروغ تولدت مبارک،دلم میخواد بدونم تو دل گلستان الان چه خبره وقتی اسمت میاره هزاربار میمیره و زنده میشه،من گریم  میگره وای به حال گلستان

دست و پانوشت5:با تشکر از یار مهربونم که تو نوشته بالا به من کمک کرد.قراره با هم شریک بشیم همه چیمون رو

 

دست وپانوشت6:آخه یزید چرا؟

 

]]>
هستیم چون که می خواهیم بمانیم 2009-10-16T18:28:37+01:00 2009-10-16T18:28:37+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/15 جاشو جاروفی   هرچه فکر کردم کنکاش کردم و هرچه....دیدم حرفی نیست که نباشد.به قول مرحوم فلانی از تابستان که گذشت و دعای ما به باران نخورد تا تقدیر پاییز چه باشد که خود مستجاب الدعوه (اگه اشتباه نوشتم خودتون اصلاح کنیدش)میباشد.باز هم به قول مرحوم فلانی این تابستان نعلتی کل یومش مارا به انداز چهار فصل پیر کرد مرحبا به این تابستان پر از حادثه اینجایش به قول خودم اون از خرداد مشکوکش و تیر بر از ترکشش شهریورم که .... تا ببینیم پاییز را چه شود. انگار حالا بعد این همه حادثه باید  به زندگی رسید.امرو

 

هرچه فکر کردم کنکاش کردم و هرچه....دیدم حرفی نیست که نباشد.به قول مرحوم فلانی از تابستان که گذشت و دعای ما به باران نخورد تا تقدیر پاییز چه باشد که خود مستجاب الدعوه (اگه اشتباه نوشتم خودتون اصلاح کنیدش)میباشد.باز هم به قول مرحوم فلانی این تابستان نعلتی کل یومش مارا به انداز چهار فصل پیر کرد مرحبا به این تابستان پر از حادثه اینجایش به قول خودم اون از خرداد مشکوکش و تیر بر از ترکشش شهریورم که .... تا ببینیم پاییز را چه شود. انگار حالا بعد این همه حادثه باید  به زندگی رسید.امروز سبز فردا زرد پس فردا قرمز....پیش بسوی بی رنگی  که عین آزادی و آزاده گی است

 

یه شعری هم تو دانشگاه نوشتم گفتم بزارمش تو وبلاگ بد نیست حاصل یه دوشنبه کسل کننده هست.

 

 

 

 

 

 

 

 

مثل میخ آخر تابوت
هرروز کوبیده میشوم بر دیوار
من اعلامیه ی مرگ یک سرنوشتم
پس از پنج شنبه ای که کی می آید؟
زبان سبزی است سر سرخی است
همه برای باد
که بر باد دادم کلاهم را
من وارث 17رکعت نماز قضا هستم
و روزه های معده سوز خورده شده
من قاتل خوشبختی خویشم
وقتی که به نان شب فکر میکنم
که چگونه نان نمیشود
وشهرم که پوستر قبرستان من است
میان یک کلاغ که حالا چهل کلاغ شده
من مجذور یک خروار ما هستم
که زیر رادیکال تقوا
به صفر رسیده

]]>
یک سلام کوچلو تا بعد 2009-04-23T15:19:45+01:00 2009-04-23T15:19:45+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/14 جاشو جاروفی   من زنده ام و دچار یک تجربه همین بهانه ایست برای زندگی و زنده ماندن  باز خواهم گشت پس یک سلام کوچلو  تا بعد!  

من زنده ام و دچار یک تجربه

همین بهانه ایست برای زندگی و زنده ماندن 

باز خواهم گشت

پس یک سلام کوچلو

 تا بعد!

]]>
یک اتفاق روزمره تابستانی 2008-08-24T00:38:00+01:00 2008-08-24T00:38:00+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/13 جاشو جاروفی      شهریور 1387 انگار گرما کله ام را داغ کرده است.مغرم پر از شرجی شده نم کشیده از زور بیکاری این روزهابه دریا پناهنده می شوم تا شاید عقلم حسابی آب بکشد و به قول پدر بزرگ خدا بیامرزم ما هم یه چیز بشویم.وسر عقل بیایم. این روزها چهره همیشه ناراضی کوچه رد میشود علی اولای خلو(علی عبدالله غلام) وعجیب است که نمی نالد که ناگهان سکوت کوچه را میشکند و بلند میگوید مگه گناه من چیه ، ای انرژی هسته ای تو که به اندازه من خارکور نیستی توکه نمی خواهی هر روز بری بالای نخل حمالی هم که نمیبرنت

 

 

 

شهریور 1387 انگار گرما کله ام را داغ کرده است.مغرم پر از شرجی شده نم کشیده از زور بیکاری این روزهابه دریا پناهنده می شوم تا شاید عقلم حسابی آب بکشد و به قول پدر بزرگ خدا بیامرزم ما هم یه چیز بشویم.وسر عقل بیایم. این روزها چهره همیشه ناراضی کوچه رد میشود علی اولای خلو(علی عبدالله غلام) وعجیب است که نمی نالد که ناگهان سکوت کوچه را میشکند و بلند میگوید مگه گناه من چیه ، ای انرژی هسته ای تو که به اندازه من خارکور نیستی توکه نمی خواهی هر روز بری بالای نخل حمالی هم که نمیبرنت ، ای خدا احتمالا درد ودلی های تو اندازه من نباشه! بعد رو به من میگه نمیفهمی کوپن شماره چند روغن میدن من هم میگم نه والله و به قول ما جنوبی ها او در حال مروکر از کوچه رد میشه تا کم کم ناپیدا میشه.من سعی کردم دریای امروزم رو کنسل کنم تا از حرفهای علی اولای خلو نتیجه گیری اخلاقی کنم ولی نشد و به ناچار دریا رفتم .اونجا هم حسابی زیر آبی رفتم و علقم رو شستم تا بتونم از مر وکرهای علی جان نتیجه گیرکنم و خلاصه با سعی فراوان به دو نتیجه از حرفای اون رسیدم.

اول :

 



ای انرژی هسته ای ilove you

شاید طعم تلخ نفت در سفره های مردم آن ها رابه گونه ای بی اشتها و انرژی زده کرده که این بار حاظر به دیدن انرژی هسته ای بر سرسفره هاشان و چشیدن طعم آن نیستند. راستی سوالی که ذهن مرا مشغول کرده این است که چرا احدی از مسولین و مردم عزیز نمی گویند انرژی صلح آمیز هسته ای حق مسلم ماست وچرا میگوییم انرژی هسته ای حق مسلم ماست. باور کنیم اگر شعارمان را عوض کنیم ، بنده ی خدا بوش و سارکوزی و بروچ همه متوجه اشتباه خود می شوند والله.راستی چرا این دوستان کمپین کار به جای جمع آوری یک میلیون امضا، یک میلیون فکر یک میلیون دیپلماسی را جمع نمیکنند برای رهای از بنبست هسته ای که فرا روی ماست.به راستی چرا با داشتن انرژی هسته ای باید هر روز برق خانه ما 2 ساعت برود .حتما خیر است انشا الله.

 

دوم  :

 

 

 

طرح تحول اقتصادی یا تحول طرح اقتصادی ، تکلیف علی اولای خلو اینا چی میشه

 

شاید اجرای طرح تحول اقتصادی بتونه جریان منگ و منگ ها ومروکرهای کوچه ی ما را عوض کنه واز حالت کلیشه ای و روز مرگی خودش در بیاره و اونا رو به سمت سیاسی شدن بکشونه که اون وقت باید شاهد میتینگ های علی جان در کوچه و پس کوچه های محله ی ما بود. بیچاره دهک های پایین جامعه میگن قراره با اجرای این طرح له بشن به طوری که با منکاش هم نمیشه دیگه جمعشون کرد.البته حتما علی جان می دانند که با اجرای طرح تحول اقتصادی ما میتونیم در المپیک لندن مدال ها رو درو کنیم .ربطش رو نمیدونم ولی مطمئن هستم.تازه قرارشده ظرف همین چند ماه بشیم اقتصاد اول دنیا پس علی جان و مردم شریف کوپنا رو جمع کنیم به جایش ماه تا ماه پول بگیریم،حالا چه کاریه کوپن دستومون باشه والله باعث زحمته در ضمن پول برق و آب و غیره و ذالک رو بدون یارانه میدیم که دیگه دغدغه خرج پول هم نداشته باشیم ما که دهک پایین جامعه نیستیم اونا که هستن برن تا طرح تحول اقتصادی فکری به حالشون بکنه.راستی تورم جان تو دیگه نیا وسط که اصلا کسی حوصلت رو نداره اصلا تو غیر واقعی هستی . راستی چه فرقی بین جزوه 40 صفحه ای طرح تحول اقتصادی و برنامه چهارم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور (88-1384) و نیز سند چشم انداز بیست ساله اقتصاد ایران (سال 1400) میباشد؟(این سوال مفهمومی می باشد)

 



چراغی را که ایزد برفروزد

هر آنکس پف کند ریشش بسوزد

]]>
روایتی ساده از مجلس هفتم 2008-06-05T20:36:00+01:00 2008-06-05T20:36:00+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/12 جاشو جاروفی     شعرمقلممدفترمحتی خودمبا خودم قهر کرده اندمن اسیر سیاهی شده ام====================مجلس هفتم به سه روایت ساده و یک گفتمان خودمانی     شروع و پایان از خیابان امام خمینی شروع می شود وبالاخره در خیابان بهارستان ختم می شود.مجلس در حالی شروع بع کار کرد که 85 نماینده دور قبل رد صلاحیت شده بودند.از همان ابتدا مجلس با شعار ما مستضعفیم و ساده زیست شروع به کار کرد و حتی در اقدامی نمادین در اولین روزهای خوش مجلس هفتم در حالی پا به حرم مطهر امام خمینی (ره) گذاشتند ک  


شعرم

قلمم

دفترم

حتی خودم

با خودم قهر کرده اند

من اسیر سیاهی شده ام


====================


مجلس هفتم به سه روایت ساده و یک گفتمان خودمانی

 

 

 

 

 

شروع و پایان

 

از خیابان امام خمینی شروع می شود وبالاخره در خیابان بهارستان ختم می شود.مجلس در حالی شروع بع کار کرد که 85 نماینده دور قبل رد صلاحیت شده بودند.از همان ابتدا مجلس با شعار ما مستضعفیم و ساده زیست شروع به کار کرد و حتی در اقدامی نمادین در اولین روزهای خوش مجلس هفتم در حالی پا به حرم مطهر امام خمینی (ره) گذاشتند که برای صرفه جویی حاضر به بردن شاخه گلی نشدند مرحبا.ولی شاید این قشر ساده زیست باید ناخاسته پا به بهارستان میگذاشنتد ، که با سیاق آنها در تضاد بود موکتی که از بلژیک آمده و زیر پایشان فرش شده و مانیتور های گران قیمتی که جلویشان نصب شده و سطل زباله های مکانیزه والا ماشاالله ....

مجلس هفتم با شعار ثبیت قیمت ها کارش را شروع کرد وبعد از چند صباحی دست و پنجه نرم کردن با اقتصاد ایران به راحتی از کنار آن گذشت و با نیم نگاهی به تورم پروژه تثبیت قیمت ها را به انبار متروکه طرح و لوایح انداختند بارک الله.

مجلس هفتم  با رییسی که آرمان ایران ژاپنی یا ژاپن اسلامی را در سر میپروراند شروع شد و با ریسی منتقد و درگیر با دولت(ریس جمهور) تبدیل شد.در این میان ما برای رسیدن به ژاپن اسلامی از هیچ کاری دریق نکردیم تا حدی پیش رفتیم که کشور های جدید آفریقایی را هم کشف کردیم.واقعا چرا فرصت هم نشینی با مجالس کشور های توسعه یافته را زا دست دادیم این خو دیک سوال است.

و با لاخره اوج کار غیبت های نمایندگان بود که مجلس را گاهی از حد نصاب می انداخت و گاهی از رای گیری.وسرانجام کمیسیون اصل 90 که سنگ تمام گذاشت برای آقای سید محمد خاتمی؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

دستاورد بزرگ

 

وقتی ازتعدای نمایندگان می پرسند بزرگترین دستاورد مجلس هفتم چه بود گوشم را تیز میکنم تا ببینم به راستی دستاورد چه بود و نمایندگان در کمال خونسردی میگویند ((آرامش)) بر خلاف مجلس ششم که پر از جنجال بود.به راستی پایه این آرامش در چه بود؟

تنها یک کلمه ،مصلحت ودیگر هیچ.مصلحتی که در مجلس هفتم نهادینه شده و به نمایندگان ارجاع داده شد .به قول عماد افروغ مجلس تبدیل به مجمع تشخیص مصلحت شده است.بیشترین مصلحت را می توان در به حاشیه بردن استیضاح وزیران دید که برای مثال همین اواخر پرونده استیضاح وزیر بازرگانی به زباله دان مجلس هفتم انداخته شد.البته گاهی ریس جمهور با دور اندیشی این مصلحت اندیشی را نقش بر آب کردند .نمونه بارز آن فرشیدی بود.جالب اینجاست که این مصلحت اندیشی به اصلاح طلبان هم صرایت کرده بود که برای اینکه بهانه دست دوستان اصولگرا ندهند که چوب لای چرخ دولت میگذارند خود به خود به انزاوا کشانده شدند.

 

 

 

 

 

 

افول افسانه ای به نام باهنر 

بدون شک یکی از قدرتمند ترین و با نفوذ ترین نمایندگان مجلس هفتم همین مرد کرمانی بود که مصلحت را نهادینه کرد.با اینکه حداد عادل بر کرسی ریاست تیکه زده بود اما بی تردید همه کاره مجلس کسی نبود جز باهنرکه مذاکره کننده رده بالای دولت در مجلس به شمار می آمد که همین دلیلی بر افول قدرت تمام ناشدنی ایشان شد. زمانی این افول به چشم می آید که در همان اوایل اصولگرایان میانه رو با تشکیل فراکسیون وفاق و کار امدی راه خود را از باهنر جدا میکنند و بعد هم جدایی عماد افروغ .شاید سایه سنگین باهنر و نارضایتی از عملکرد او این انشعاب ها را بیشتر کرد تا جایی که در پایان مجلس هفتم سه فراکسیون از دل اصولگرایان بیرون آمدو باز هم خدا را شکر که مجلس بیشتر طول نکشید. البته مردکرمانی در گرفتن رای اعتماد برای وزیر آموز پرورش نشان داد او هنوز افسانه ای است به نام باهنر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفمان خودمانی

 

حالا خودمانی خدا پدرتان را بیامرزد این طرح تجمیع انتخابات چی بود دیگه . شاید هم نشستن تو زانتیا و دور زدن تو تهران و حومه این حس رو منتقل کرده که چند سال دیگه هم در خدمت مردم باشین. حالا باز هم خدا پدر شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت را بیامرزد که آن را مغایر با قانون اساسی دانستند.

یه سوال هم همیشه داشتم اینکه چی شد نمایندگانی که امام زمان (عج)حکمشون رو تایید کرده بود برا مجلس هشتم یه تعدادیشون تایید نشدن یه تعدای هم رای نیاوردند؟

 آری ز درون این شب تاریک
ای فردا من سوی تو می رانم
رنج است و درنگ نیست می تازم
مرگ است و شکست نیست می دانم
آبستن فتح ماست این پیکار.

 

]]>
یکی ترمز این قطار الهی را بکشد! 2008-04-30T22:35:00+01:00 2008-04-30T22:35:00+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/11 جاشو جاروفی همه بر 3 وزنیم چه کسی بود که میگفت:متاسفمبرای سادگیم ،بیش از حدسادگیت،سادگیمانبرای خواب بعد از ظهریمانخوابمان،خوابتانای مردمان ساده لوح در بیشه ی بیدارسالهاست که ، شیرهای خفته ایدبر پنجه ی خیس شغالانروایت خون بازی شغال استاین انار که افتاده در خانه ی مایارن ، این بیشه باتلاق شدبعد از خواب یارانبیدارشویم،بیدارشوید،بیدار شوندباید که..که در همسایگی ماکابوسی سکونت داربا جامه ی آلوده ی سفیدبرای پیوند سکوت و تولدبرایخوابمان،خوابتان،بیدارییشانوچه کسی بود که میگفت:........=====================لبخند و نا

همه بر 3 وزنیم

 

چه کسی بود که میگفت:

متاسفم

برای سادگیم ،بیش از حد

سادگیت،سادگیمان

برای خواب بعد از ظهریمان

خوابمان،خوابتان

ای مردمان ساده لوح در بیشه ی بیدار

سالهاست که ، شیرهای خفته اید

بر پنجه ی خیس شغالان

روایت خون بازی شغال است

این انار که افتاده در خانه ی ما

یارن ، این بیشه باتلاق شد

بعد از خواب یاران

بیدارشویم،بیدارشوید،بیدار شوند

باید که..

که در همسایگی ما

کابوسی سکونت دار

با جامه ی آلوده ی سفید

برای پیوند سکوت و تولد

برای

خوابمان،خوابتان،بیدارییشان

وچه کسی بود که میگفت:........

=====================

لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
فکری بایدکرد!

همه چیزم را کنار گذاشته ام جز عقیده ام را، دلم میخواهد با همین عقیده به دریا بزنم اما ترسم از آن است که دریا عقیده ام را غرق کند، بشورد.

دلم میخواهد به بیابان بزنم ترسم از آن است که بیابان عقیده ام را بخشکاند...ناچارا به خود میزنم شاید از این خود زنی عقیده ای دیگر به تراود.

برای عقیده ام

مردم  بنی صدر را انتخاب کردند چون او را مظهر عدالت و مردمی بودن میدانستند. مردم  رجایی را انتخاب کردندچون او را مظهر عدالت و مردمی بودن می دانستند. مردم  خامنه ای را انتخاب کردندچون او را مظهر عدالت و مردمی بودن می دانستند. مردم  هاشمی را انتخاب کردند چون او را مظهر عدالت و مردمی بودن می دانستند. مردم  خاتمی را انتخاب کردندچون او را مظهر عدالت و مردمی بودن میدانستند..
مردم  احمدی نژاد را انتخاب کردند چون او را مظهر عدالت و مردمی بودن می دانستند.
مردم گاه درست پنداشتند و گاه غلط. اما هیچ گاه جز عدالت و مردمی بودن چیز دیگری را نخواستند.

ما انقلاب کردیم،ما جنگ کردیم ،ما شهید دادیم وآن وقت شما نسل سومی ها....وای بر شما.

ای کاش کسی هم پیدا می شد وبه ریس جمهور محبوب و همراهانش در قطار حکومت میگفت :ما انقلاب کردیم،ماجنگ کردیم،ماشهید دایدم لطفآ ترمز را بکشیدآخرمیترسیم کابینه الهی و همراهان،خدایی ناکرده به خاطر سرعت زیادبه کوه بخورد یا چپ کند.آقایان دولت مرد،همه خبر از زلزله های بزرگ اجتماعی میدهند میخواهم از شما بپرسم این زلزله اجتماعی خانه خراب کن است یا نه اصلا چند ریشتر است .آیا این زلزله به عدالت ربطی هم دارد.

آقای دولت یادت نرفته که بزرگ ترین ایرادت به دولت های گذشته این بود که((به جای اصلاح زندگی مادی مردم به حرافی و ایده سازی مشغول شده اید))حالا در روزهائی که فغان همه کشور و حتی موافقان از تورم بلند است شعار ” ماموریت ما تغییر مدیریت در جهان است” سر می دهید .آیا این شعار نیست،حرافی نیست.((الله اعلم ))

آقای دولت با این نرخ سر سام آور تورم فکر می کنم مسئولان مدتی بعد هم باید یک وام   خرید قبر برای مردم در نظر بگیرند.

شاید بد نباشد به صندوق بین المللی پول هم سری بزنیم لااقل آمارشان واقعی است و در دست اصلاح طلبان لعن الله نیست. به لحاظ نرخ تروم رتبه اول خاورمیانه را داریم ،در بین 183 کشور جهان،پنجمین اقتصاد متورم دنیا این حقیقت است.

نمیدانم چرا بعضی وقت ها خود به خود به یاد حرف آقا محمد خان می افتم ((اگر می خواهید بر جهان حکومت کنید سعی کنید مردم فقیر و بیچاره باشند))

لطفا یکی ترمز را بکشد....

چون شما آمدی که وصل کنی
نه اگر وصل شد، تو فصل کنی

توی این مشکلات بنیانی
از چه در بند نقش ایوانی!

]]> 2008-03-18T08:33:00+01:00 2008-03-18T08:33:00+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/10 جاشو جاروفی

۵ فروردین من متولد میشم همین بسه !یه تولد ساده « شب نامشروع گرگ و میش» شب شیشه‌ای گرگ و چوپان مستبشنو که چنین است__دیالوگ‌های گرگ :شراب شاتوت و خون بزسیگار و سوتین سیاهبنوش و بکش ای چوپانکه فردای حقیقت بز باید به ((چرا))بردو چوپان نوشیدفارغ از شنگول و منگولکه سال‌هاست گرگ را به لباس چوپانی فریفته‌اندمستی را شریک گرگ شد-دیالوگ‌های راوی :فردای آن شب کذاییزاده شد روباهیاز آن رابطه نامشروع گرگ و میشیخنده دارد استآبروی نیرنگ را هم باید بردآهای چوپانکلاهی که بر سرماستنه باد که بی‌داد بردخون دلت را شرا

۵ فروردین من متولد میشم همین بسه !یه تولد ساده

« شب نامشروع گرگ و میش»


شب شیشه‌ای گرگ و چوپان مست
بشنو که چنین است

__دیالوگ‌های گرگ :

شراب شاتوت و خون بز
سیگار و سوتین سیاه
بنوش و بکش ای چوپان
که فردای حقیقت بز باید به ((چرا))برد
و چوپان نوشید
فارغ از شنگول و منگول
که سال‌هاست گرگ را به لباس چوپانی فریفته‌اند
مستی را شریک گرگ شد

-دیالوگ‌های راوی :

فردای آن شب کذایی
زاده شد روباهی
از آن رابطه نامشروع گرگ و میشی
خنده دارد است
آبروی نیرنگ را هم باید برد
آهای چوپان
کلاهی که بر سرماست
نه باد
که بی‌داد برد
خون دلت را شراب کردند
نوشیدند
آبرویت را سیگار کردند
کشیدنند
و خودت را
با سوتین سیاه فریفتند
خوردند
این روبهان گرگ زاده
و تو هنوز در انتظار گله‌ای؟
هوو هوو -- بعه بعه


                                       زمستان ۸۶

===============================

و اما ۸۶ هم رفت به همین سادگیش من موندم و حوض بی آبم

اولین چیزی که باید بگم اینه که ((عید اومد بهار اومد  من از تو دورم))

بعد ۳ترم کذایی که ضریب پیشرفتش به ازای هر ترم ۵ صدم بود

بعد دیگه اینکه خیلی سر کار بودن رو با تمام وجود احساس کردم

یه چیزی در حد تیم ملی.......

۸۶ بلایی به سرم در اورد که تا همین اواخر هم تو خواب گریه میکردم

چه میکنه این ۸۶ ای ول به ولش......

۸۶ سال تجربه بود اونم فوج فوج....

۸۶ سال لیست کردن آرزوها بود .....

۸۶ سال انتخاب بود که ما هم انتخاب کردیم ولی نرفت به مجلس انتخاب کردم ولی سرکار گذاشت انتخاب کردم و تنهام گذاشت انتخاب کردم خریدم و دم در مسجد ازم دزدیدنش اواخر هم دست به یه انتخاب دیگه زدم که دیدم ...هیچی دیگه ندیدم

خلاصه سال ۸۶ من بازم یوسف بودم خدا رو شکر....

تا ۸۷ چه پیش آید خدا داند......

فقط خدا کنه حوض من پرآب بشه به یه ماهی خوشگل و آرزوهام کم بشه حتی اگه بهشون نرسم...

==================================

سال ۸۶ دلم شکست ای خوب من

 

]]>
یک شعر و بررسی تورم سمبوسه و انتخابات آینده 2008-02-08T00:32:00+01:00 2008-02-08T00:32:00+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/9 جاشو جاروفی برخورد چهارم _ابدیت_ :در هوایی پر از شهوتدر ازدحام قلمآسمان تخیل را رها می کنمو به پنجره ی باز مینگرمکه حوا رو به دریا شعر مرا میخواند((یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور                                      کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور)) برخورد سوم_عزای حوا_:باد وزیدباران آمدخیس شد دفتر روز مره گیزیر ناودان زندگیتوبه کردیم که سیب نخوریم و نخوردیم من شدم آدم بی حوای روزگاربا یک بهشت بی حوا بی دریا..............................................................  سر مقاله۲ گانه:۱ـامروزه ن

برخورد چهارم _ابدیت_ :

در هوایی پر از شهوت

در ازدحام قلم

آسمان تخیل را رها می کنم

و به پنجره ی باز مینگرم

که حوا رو به دریا شعر مرا میخواند

((یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

                                      کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور))

 


برخورد سوم_عزای حوا_:

باد وزید

باران آمد

خیس شد دفتر روز مره گی

زیر ناودان زندگی

توبه کردیم که سیب نخوریم و نخوردیم

 من شدم آدم بی حوای روزگار

با یک بهشت بی حوا بی دریا

..............................................................

 

 

سر مقاله۲ گانه:

۱ـامروزه نقش غیر قابل انکار سمبوسه و توانایی این خوراک شرقی در بالا بردن بهره وری نیروی انسانی توسعه اقتصاد و اصولا فلفلی کردن افراد جامعه بری هیچ کس پوشیده نیست.لذا همین دلایل کذایی باعث رخنه کردن تورم در این بازار حساس شد..با قرار دادن سال ۷۰ به عنوان سال پایه و آقای ((ملا))به عنوان نیروی کار و نسبت گرفتن شاخص بهای سمبوسه در سال ۷۰ با قیمت ۱۰ ریال و سال ۸۶ به عنوان سال جاری با قیمت ۷۰۰ ریال متوجه یک تورم ۷۰۰٪ شدیم که جای تاسف دارد.با بررسی های به عمل امده در بازار سمبوسه شاهد کاهش رشد نرخ درآمد ملی و کاهش بیکار ی شدیم ..لذا جا دارد که مسولین ما با اختصاص یارانه به بخش سمبوسه این تورم لجام گسیخته در این بخش را کنترل نمایند تا ما لا اقل در بخش سموسه شاهد تاثیر نفت ۹۰ دلاری باشیم ..انشا الله

۲ـ این روزها بحث انتخابات درمناطق مختلف به حدی گرم شده است که مردم پس از اعلام نتایج احراز صلاحیت کاندیدا ها در بعضی مناطق به دلیل جفتی شدن تایید صلاحیت شدگان درگیر خرید سکه برای انجام شیر و خط در راستای انتخاب کاندید مورد نظر خود شده اند...باریک الله..طبق اخبار رسید و نرسیده بعض از رد طلاحیت شدگان منکر ارتباط با فرق ضاله از جمله بهائیت، گروهکها، دفتر تحکیم وحدت، اصلاح ‏طلبان، شخص موسوم به سید محمد خاتمی و کارگزاران شده اند..

حتی یکی از رد صلاحیت شدگان به رادیو هشتم گفته:

پیام دادی و گفتی بیا خوشم می‌دار //من خرامان و خرابان آمدم

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو//

به قول معروف هم شاید هرکی هرچی حقشه ، حلا تو دستشه *قابل توجه رد صلاحیت شده ها

آنگاه که همه از ترس سست شده، کنار کشیدند، من قیام کردم، و آن هنگام که همه خود را پنهان کردند من آشکارا به میدان آمدم، و آن زمان که همه لب فرو بستند، من سخن گفتم، و آن وقت که همه باز ایستادند من با راهنمایی نور خدا به راه افتادم. در مقام حرف و شعار صدایم از همه آهسته‎تر بود اما در عمل برتر و پیشتاز بودم، زمام امور را به دست گرفتم، و جلوتر از همه پرواز کردم، و پاداش سبقت در فضیلت‎ها را بردم.

همانند کوهی که تندبادها آن را به حرکت در نمی‎آورد، و طوفان‎ها آن را از جای بر نمی‎کند، کسی نمی‎توانست عیبی در من بیابد، و سخن چینی جای عیبجویی در من نمی‎یافت.

خطبه ۳۷ امام علی

]]>
2008-01-02T22:31:00+01:00 2008-01-02T22:31:00+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/8 جاشو جاروفی سه پرده به توان شعر!!یك حرف ،یك نصیحت ، یك درد ودلپرده اول:دختربیا تا به فال نیک بگیرم چشمت راو بگیرم ماهی از آب گل آلود لبانتخورده حساب کودکی را به حساب آبنباتم بگذارپرده دوم :امروز که چشم به دنیا گشوده ای مواظب دنیا باشدیگر آبنباتی برای گول زدنت ندارمدنیا از من حریص تر استپرده سوم:هر قطره اشکت را بیتی کنبیت لیلی را به حساب کوتاه مددتش بفرستاگر قطره اشکی داشتی استاداین منم، مجنونحساب بلند مددتم هنوز باز استشعرت را به حسابم بریز....===========================برای اکبر رادیوسرانجام اکبر رادی روز

سه پرده به توان شعر!!

یك حرف ،یك نصیحت ، یك درد ودل
پرده اول:

دختر
بیا تا به فال نیک بگیرم چشمت را
و بگیرم ماهی از آب گل آلود لبانت
خورده حساب کودکی را به حساب آبنباتم بگذار

پرده دوم :

امروز که چشم به دنیا گشوده ای
مواظب دنیا باش
دیگر آبنباتی برای گول زدنت ندارم
دنیا از من حریص تر است

پرده سوم:

هر قطره اشکت را بیتی کن
بیت لیلی را به حساب کوتاه مددتش بفرست
اگر قطره اشکی داشتی استاد
این منم، مجنون
حساب بلند مددتم هنوز باز است
شعرت را به حسابم بریز....

===========================

برای اکبر رادی

وسرانجام اکبر رادی روز پنجم دی ماه 1386 در سن 68 سالگی درگذشت. در فضای آرام و ساکت ،حتی رسانه ملی هم در هیچ کدام از بخش های خبری خود حاضر به پخش گزارش و خبری از درگذشت وی نشد و بر این سکوت و سردی مرگ اکبر رادی دامن زد...شاید اعلام خبر نا آرامی در موریتانی و یا خبر دوپینگ دوچرخه سواران ((تی موبایل))برای ایرانیان و مشخصا رسانه ملی مهمتر از مرگ یکی از چهره های ماندگار ادبیات نمایشی ایران باشد.شاید برای کامران نجف زاده و دوستانشان در 20:30 تهیه یک گزارش از وزیر و وکیل تا تکذیب و تایید نان و آب دار تر باشد و شاید اکبر رادی خود نیز این سکوت سفید را بیشتر دوست داشته باشد تا هیاهوی سیاه...«چهره ماندگار»این چند ساله مدال مستعملی شده است که فله‌ای به سینه بندگان خدا نصب می کنند و ایضاً برای محتشمان این حوالی ما ستاره رنگ پریده ای است که فله ای به دوش اهل هنر می زنند.

( سكوت چهارم )
و شاید هرگز سكوتی دركار نبود
وقتی ماهیگیر بدون ماهی
به خانه برگشت ..
اینجا پر شده بود از آب باران
و شاید هم لرزش سرما دی
پیرمرد چشمانش را تا ابد فرو بست...(شاعر حمید شعرانی)


 

که معنی عالم برای من همه در فرم است  ]]>
2007-12-02T07:42:00+01:00 2007-12-02T07:42:00+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/7 جاشو جاروفی زلیخا مرا در پاییز زاددلم می خواستدر گلدان ابدیت بخوابمکنار ((یوکا های ))مادرمکه غم را در چهره ی چین خورده اش می بیننددلم می خواست همرزانم مرا شلیک میکردندبه سمت صفحات خالی تاریخافسوس که مرا در سکوتخفه کردنند** ** **و بعد از پاییز افتادسایه ی لرزان مردانگیمزیر پای دخترکیکه گوشه ی خیابان استفراق میکردخوشبختی خویش راآن هنگام که منزیر سایه ی مرموز صبحخفته بودمکنار زلیخای پاییزیمروبه آسمانی که از آن خدا می بارید.....========  =========  ==========تابلوی سیاسی به نام خدا ، بابا آب داد ، بابا آب خور

زلیخا مرا در پاییز زاد

دلم می خواست

در گلدان ابدیت بخوابم

کنار ((یوکا های ))مادرم

که غم را در چهره ی چین خورده اش می بینند

دلم می خواست

همرزانم مرا شلیک میکردند

به سمت صفحات خالی تاریخ

افسوس که مرا در سکوت

خفه کردنند

** ** **

و بعد از پاییز افتاد

سایه ی لرزان مردانگیم

زیر پای دخترکی

که گوشه ی خیابان استفراق میکرد

خوشبختی خویش را

آن هنگام که من

زیر سایه ی مرموز صبح

خفته بودم

کنار زلیخای پاییزیم

روبه آسمانی که از آن خدا می بارید.....

========  =========  ==========

تابلوی سیاسی

به نام خدا ، بابا آب داد ، بابا آب خورد ، بابا آب آلوده خورد ، بابا وبا گرفت ، بابا مُرد ، بابا را بردند قبرستان ، بابا دیگر نیست ، پس همه ما برای بابا گریه می کنیم.

=================================

میگویند وضعیت ویژه هست به قول شاعر خبر آمد خطری در راهست کسی

می دونه چه خطری در راه است؟

]]>
از اینجا من بر میگردم 2007-10-24T21:40:00+01:00 2007-10-24T21:40:00+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/6 جاشو جاروفی نمیدنم چرا اینروزا دلم میخواد یه انسان اولیه بودم با بدنی نیمه عریان تو یه غار تک و تنها کنار آتش می نسشتم فکر مینکم بهار بود؟اپیزد اولبهار بودمردی دیدم که میگفت :کسی که به یک لبخند اردیبهشتی دل ببندتمام تابستان را از شدت گریه می خنددوپاییز را می نویسدتا مرز قلم فرسودگیفصل جدید که میرسدبرای او سیاه و سفیدی است!که درآنقاتل خنده های اردیبهشتی زاده میشودبا یک بهار در مشتو یک نفرت شاعرانه...اپیزد دوم حالا بعد از آن اردیبهشت کذاییفکر میکنم خیلی میدانمکه نمی دانمفکر میکنم مالکمکه ندارمندارم و نمیدانم

نمیدنم چرا اینروزا دلم میخواد یه انسان اولیه بودم با بدنی نیمه عریان تو یه غار تک و تنها کنار آتش می نسشتم

فکر مینکم بهار بود؟

اپیزد اول

بهار بود
مردی دیدم که میگفت :
کسی که به یک لبخند اردیبهشتی دل ببند
تمام تابستان را از شدت گریه می خندد
وپاییز را می نویسد
تا مرز قلم فرسودگی
فصل جدید که میرسد
برای او سیاه و سفیدی است!
که درآن
قاتل خنده های اردیبهشتی زاده میشود
با یک بهار در مشت
و یک نفرت شاعرانه...

اپیزد دوم


حالا بعد از آن اردیبهشت کذایی
فکر میکنم خیلی میدانم
که نمی دانم
فکر میکنم مالکم
که ندارم
ندارم و نمیدانم که
.....

...فکر کنم زرینکوب هم سر یکی کلاس های درسش این حرفو زده کاش به عصر بربر وا میگشتیم با یه کرسی و لحاف و یه سینی پر از میوه های زمستانی و اون وقت دور کرسی می نشستیم و برای هم حرف میزدیم.....چه میشد به راستی؟

===========================

 دو تابلوی سیاسی اجتماعی

پاسخ علی (ع ) به شخصی كه از وی ستایش می كرد :

« و از پست ترین حالات حكم فرمایان نزد مردم صالح ، آن است كه گمان فخر و خودستایی به آنها برده شود و كردارشان  حمل به تكبرو خودخواهی گردد. و من مكروه می دارم از این كه به گمان شما راه یابد كه ستایش را درباره خود دوست دارم . سپاس خدا را كه چنین نیستم . . .

خاتمی در غلتان داد و آب نبات گرفت شما چه ؟

 

  " هنگامی که او آمد ،

    این عصا و کوله بار و چاروق های مرا به وی بسپار ،

    و به وی بگو که من چهل سال پیش :      

    این عصا را بدست گرفتم ،

    این چاروق را به پا کردم ،

    و این کوله بار را  به دوش گرفتم ،

    و به راه افتادم . چهل سال خستگی ناپذیر و تشنه و عاشق ،

    به راه رفتن ادامه دادم اکنون راه را تا اینجا آمده ام ،

    و تو پسرم ،

   اینک عصایم را در دست گیر ،

   و چاروق هایم را بپوش ،

  و کوله بارم را به پشت نه ،

  و این راه را از اینجا که من مانده ام ادامه بده ،

  و تو نیز در پایان زندگی خویش به ... « قطعاً به پسرت بسپار و او هم نیز..)).شریعتی

]]>
چه کند مجنون 2007-09-27T21:39:00+01:00 2007-09-27T21:39:00+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/5 جاشو جاروفی                                                              دوستان عزیزم سلام.......از بابت این غیبت معذرت میخوام واقعآ گرفتار بودم .                این روزها باید به شدت با زندگی جنگید ...به احترام شما عزیزان دوباره اومدم .                 امیدوارم که پیوسته باشم در زیر سایه ی شما                                                                         آخرین پنچشنبه ای که مجنون یودم!!                       می خوابم                      در اتوبوس پنجشنبه                       کنار خواب اجدادم                                              

                   دوستان عزیزم سلام.......از بابت این غیبت معذرت میخوام واقعآ گرفتار بودم .

                این روزها باید به شدت با زندگی جنگید ...به احترام شما عزیزان دوباره اومدم .

                 امیدوارم که پیوسته باشم در زیر سایه ی شما

                                                           

             آخرین پنچشنبه ای که مجنون یودم!!

                       می خوابم

                      در اتوبوس پنجشنبه

                       کنار خواب اجدادم

                        توقف بعدی

                        ایستگاه قیامت

                        این فردای بعد از مرگ است

                           ................................

                           ................................

                           لیلی من

                          دفترشعرم را کفن کن

                           میان اجساد مرده ی سردخانه اشعار

                          تمام مرگم را

                          به حساب قرض الحسنه گورکن بریز

                         در بانک برزخ

                              ................................

                               ................................

                             حالا

                        من رسما یک مرده ام

                        در آخرین پنجشنبه ای

                         که لیلی

                         مرا با من 

                          تنها گذاشت

                         ((آهای مردم دنیا

                         مجنون را دریابید))

                  <<=============================>>

                  <<================ =============>>

                  یک تابلوی سیاسی اجتماعی

               

                حافظ می گفت: ‌‌‌

         «

             نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار               كه در مشایخ شهر این نشان نمی بینم

                                                                    ******

             گر چه بر واعظ شهراین سخن آسان نشود         تا ریا  ورزد  و  سالوس  مسلمان نشود

                                                                     ******

            در    میخانه    ببستند    خدایا  مپسند                كه  در   خانه   تزویر  و  ریا   بگشایند

                                                                ******

                          

          بدا به حال ما که حرفی برای گفتن نداریم!!

]]>
دی ماهی که دیگر نیامد و یک تابلوی سیاسی 2007-08-05T23:38:00+01:00 2007-08-05T23:38:00+01:00 tag:http://oshar.mihanblog.com/post/4 جاشو جاروفی                               اینجا من حال خوبی دارماینجا من سرگرم زندگی اماینجاساکت و خاموش به نظاره نشسته اممنبا یک (بیست)۲۰ سر میکنماینجا کنار یک دیماه پراز صد آفرین                                           نقاشی زمستانه کودکان رایادش بخیر روزی هم من معلم بودم برای ۲سال ..یادم می آید این شعر رو در دیماه سرد در موقع امتحان نقاشی سرودم...۲ سال در دو روستا ...یادم می آید یکی از دانش آموزام رو برگه انشاش نوشته بود  آقای ابراهیمی مار به خاطر بسپار نه به خاطره ها حالا هم هر موقع و قت بشه بهش سر می                              

اینجا

من حال خوبی دارم

اینجا

من سرگرم زندگی ام

اینجا

ساکت و خاموش به نظاره نشسته ام

من

با یک (بیست)۲۰ سر میکنم

اینجا

کنار یک دیماه پراز صد آفرین

                                           نقاشی زمستانه کودکان را

یادش بخیر روزی هم من معلم بودم برای ۲سال ..یادم می آید این شعر رو در دیماه سرد در موقع امتحان نقاشی سرودم...۲ سال در دو روستا ...یادم می آید یکی از دانش آموزام رو برگه انشاش نوشته بود  آقای ابراهیمی مار به خاطر بسپار نه به خاطره ها حالا هم هر موقع و قت بشه بهش سر میزنم توی خاطرم نه خاطره هام....

=======================================================

یک تابلوی سیاسی

      

                                             

                                

با آن‌ها كه بالای دیوار نشسته‌اند

نان از سفره و كلمه از كتاب،

چراغ از خانه و شكوفه از انار،

آب از پیاله و پروانه از پسین،

ترانه از كودك و تبسم از لبانمان گرفته‌اید،

با رؤیاهایمان چه می‌كنید! شعری از سید‌علی صالحی

 

]]>