پنجشنبه 3 آبان 1386  02:10 ق.ظ
نوع مطلب: (روایات تصویری , ,  ،) توسط: جاشو جاروفی

نمیدنم چرا اینروزا دلم میخواد یه انسان اولیه بودم با بدنی نیمه عریان تو یه غار تک و تنها کنار آتش می نسشتم

فکر مینکم بهار بود؟

اپیزد اول

بهار بود
مردی دیدم که میگفت :
کسی که به یک لبخند اردیبهشتی دل ببند
تمام تابستان را از شدت گریه می خندد
وپاییز را می نویسد
تا مرز قلم فرسودگی
فصل جدید که میرسد
برای او سیاه و سفیدی است!
که درآن
قاتل خنده های اردیبهشتی زاده میشود
با یک بهار در مشت
و یک نفرت شاعرانه...

اپیزد دوم


حالا بعد از آن اردیبهشت کذایی
فکر میکنم خیلی میدانم
که نمی دانم
فکر میکنم مالکم
که ندارم
ندارم و نمیدانم که
.....

...فکر کنم زرینکوب هم سر یکی کلاس های درسش این حرفو زده کاش به عصر بربر وا میگشتیم با یه کرسی و لحاف و یه سینی پر از میوه های زمستانی و اون وقت دور کرسی می نشستیم و برای هم حرف میزدیم.....چه میشد به راستی؟

===========================

 دو تابلوی سیاسی اجتماعی

پاسخ علی (ع ) به شخصی كه از وی ستایش می كرد :

« و از پست ترین حالات حكم فرمایان نزد مردم صالح ، آن است كه گمان فخر و خودستایی به آنها برده شود و كردارشان  حمل به تكبرو خودخواهی گردد. و من مكروه می دارم از این كه به گمان شما راه یابد كه ستایش را درباره خود دوست دارم . سپاس خدا را كه چنین نیستم . . .

خاتمی در غلتان داد و آب نبات گرفت شما چه ؟

 

  " هنگامی که او آمد ،

    این عصا و کوله بار و چاروق های مرا به وی بسپار ،

    و به وی بگو که من چهل سال پیش :      

    این عصا را بدست گرفتم ،

    این چاروق را به پا کردم ،

    و این کوله بار را  به دوش گرفتم ،

    و به راه افتادم . چهل سال خستگی ناپذیر و تشنه و عاشق ،

    به راه رفتن ادامه دادم اکنون راه را تا اینجا آمده ام ،

    و تو پسرم ،

   اینک عصایم را در دست گیر ،

   و چاروق هایم را بپوش ،

  و کوله بارم را به پشت نه ،

  و این راه را از اینجا که من مانده ام ادامه بده ،

  و تو نیز در پایان زندگی خویش به ... « قطعاً به پسرت بسپار و او هم نیز..)).شریعتی

--


  • آخرین ویرایش:-
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic