دوشنبه 30 آذر 1388  02:47 ب.ظ
 ،) توسط: جاشو جاروفی

 

 

عصر پاییزی و ابرهای ولگردی که در آسمان شهر همدیگر را دنبال میکنند و چشمان من که برای بار دهم در انتظار رسیدن اتوبوس تا انتهای خیابان میروند و می ایند .ساعت4.30 عصراست،دوان دوان میروم تا به اتوبوس برسم.یک عصرپاییزیی ابری.چشمانم به دنبال صندلی خالی برای نشستن میگردندکه نگاهم به صندلی پشت راننده میخورد به سرعت میروم و همان جا جاخوش میکنم.بعداز چند دقیقه اتوبوس راه میافتد.نمیدانم چرا ،ولی وقتی به خیابان کارگرو ولیعصر و درختانش نگاه میکنم انگار غمی به اندازه چند دهه در سینه دارند و مردمی که در عبور خویش بسیار ساکت گذرمیکنند.باد ملایمی می وزد و برگ ها را بر سر عابران پیاده میریزد دلم میخواهد پیاده شوم و در غم خیابان و مردمان در حال عبورش شریک شوم افسوس که مسیر زیادی پیش رو دارم.در افکار خودم غرق هستم که به ناگاه صدایی ،نوایی، اهنگی مرا به تعجب وا میدارد.صدایی که از بلندگوی اتوبوس پخش می شود((من عاشق روی تو نگارم چه کنم واز چشم خوش  تو شرم سارم چه کنم  هرلحظه یکی شور بر ارم چه کنم والله به خدا خبر ندارم چه کنم)) فکر کنم ازگلپا باشد.به همه نگاه میکنم انگار همه دارند به چیزی فکر میکنند و چشمهایی که همچنان از شیشه های بسته تصاویر را در قاب میگیرند کسی حرفی نمیزند((پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است حرم و دیر یکی صبحه و پیمانه یکی است این همه جنگ جدل حاصل کوته نظری است گردیده پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است))وصدای ویلونی که اگر اشتباه نکنم از بدیع زاده هست و اشعاری از مولانا که آرامشی به انسان میدهد در این ترافیک دم غروب((بد میکنی و نیک طمع میداری هم بد باشد سزای بدکرداری با انکه خداوند کریم است و رحیم گندم ندهد بار چو جو میکاری))ناگهان یکی از مسافران صدایش در می آید و به راننده می گوید: اقا دلمون گرفت یه چیز شاد بزار وراننده پیر و سن وسال بالا  که تا آن زمان چشم از خیابان پیش رویش بر نمیداشت با نگاهی در آینه با اشاره سرش تایید میکند و یک موسیقی دیگر می گذارد ((قد وبالای تو رعنا رو بنازم تو گل باغ تمنا رو بنازم تو که با عشوه گری از همه دل میبری منو شیدا میکنی چرا نمیرقصی)) و مردمی که تا چندلحظه قبل توی فکر بودند گویی همه از خواب فکر کردن میپرند! حالا لبخند کوچیکی رو لبشان هست!در همین احوال مرد میانسالی از انتهای اتوبوس بلند می شود وغرولندکنان خودش را به راننده میرساندباصدای بلند خطاب به راننده میگوید: ما انقلاب کردیم این چیزا نباشه حالا شما داری این چیزارو تو یه وسیله عمومی پخش میکنی راننده با همان خونسردی و آرامش عجیبش بر گشت و به مردی میانسال گفت:آقا مگه خبر نداری مرد میانسال با چشمان غضب الودی گفت: از چی؟راننده گفت:از انقلابی که ما کردیم و شما خبر نداشتی!انگار مرد میانسال حرفی برای گفتن ندارد و همان ایستگاه پیاده می شود.

 

و این هم شعری برای کسی که رفت مردی که انسان بود! به قول یکی از دوستان ما و نوشته هایمان این روزها از ترس چیزی که خلاف شرع نیست خلاف عقل و عرف نیست شده ایم مثل عکس بدون شرح.

 

 

خانه ، روی آب ...

قلم،اسیر یارانه ی مرکب...

وهویت،مسلوخ روزنامه ها...

اینجا جنگ است !

صدا به صدا رحم نمی کند؛

بی شمار سکوت ، که شهید می شوند...

چه صداهایی که اسیر سکوت می شوند ،

دراین گیر و واگیر...

خانه ی من روی آب ... اگر خانه ای برای من باشد!

روح مردمان طایفه ی سکوت ،

مستاجر چکمه و چرا...

کار از کار گذشته!

انسانیت الاغ نجیبی است ،

که به طویله دنیا عادتش داده اند.

آخرِ تمامِ پنج شنبه ها قلمت را می بویند ،

که مبادا زنده باد حق نوشته باشی!

صبح ها هویتت را تیتر روزنامه می کنند ،

وقتی که صدایی شده باشی!

پس باید از سر تقدیر

یک صبح را در شنبه ای دور که در راه است ،

بچینی ...

شاید در آغاز هفته ای که میاید ،

محکوم به زجر ابد شده باشی !

  دست و پا نوشت1:نمیدونم چرا محرم امسال  مثل سالهای قبل نبود.قدیم ها انگار مجلس امام حسین صفای دیگه داشت.

 دست و پا نوشت2:اینروزها وقتی بارون میاد و میخوای یه چتر ورداری و بری تو خلوت خودت با تنهایی حال کنی نمیشه.چون انگار همه با هم جنگ دارن.همه به هم مشکوک هستن.بابا بزارید زندگیمون رو بکنیم و از بارون لذت ببریم

دست و پا نوشت3:اگه یکی از این روزها خبر رسید که من کشته شدم یا به هر دلیلی مردم بدونید از فشار جمعیت توی متروبوده یا بی ارتی(اتبوس های تندرو)به خدا من یادم میاد مادر بزرگم با بز و گاوش این کارا نیمکرد که مردم با هم اونم سر 5دقیقه دیر رسیدن میکنن

دست وپانوشت4:راستی فروغ تولدت مبارک،دلم میخواد بدونم تو دل گلستان الان چه خبره وقتی اسمت میاره هزاربار میمیره و زنده میشه،من گریم  میگره وای به حال گلستان

دست و پانوشت5:با تشکر از یار مهربونم که تو نوشته بالا به من کمک کرد.قراره با هم شریک بشیم همه چیمون رو

 

دست وپانوشت6:آخه یزید چرا؟

 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 16 دی 1388
نمایش نظرات 1 تا 30
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات