چهارشنبه 12 خرداد 1389  03:21 ب.ظ
نوع مطلب: (عمومی , ,  ،) توسط: جاشو جاروفی

 

به بهانه 6 سالگی موسسه آفرینگان

 

من فکر میکنم بعضی وقت ها آدم ها برای اینکه اثبات کنند بزرگ شده اند دست به  کارهایی می زنند که فکر می کنند بزرگ است ، چنین حسی رابیشتر می شود در دوره جوانی و نوجوانی یافت کرد.

 

بدون شک من دوستانی دارم که درزندگی بهتر ازآنها را نمیتوانستم پیدا کنم . حتی بد ترین دشمنانم  بهترین دوستانم بودند زیرا بهترین درس ها را به من دادند.انسان برای شکل دادن شخصیت خود دراجتماع همیشه به دنبال راهکارهایی می گردد که من هم از این قائده مستثنا نبودم.احساس می کردم دوستان نزدیک من ، که با هم دارای ویژگیهای مشترک فرهنگی اعتقادی بودیم نیز چنین تفکری  داشنتد.یک نوع حس برتری جویی دراجتماع،معرفی ارزشهایی که در محیط پیرامون(محیط زندگی)ازآن به عنوان خلاف ارزش یا ارزش فراموش شده نام می بردند.همین خواست و ویژگی باعث شد تا من و بهترین دوستان زندگیم تصمیم به ایجاد تحولی در حوزه ی فعالیت های فرهنگی اجتماعی خود بگیریم.

یادش بخیر دوران پیش دانشگاهی جایی که من حمید رضا و حسین به به هم رسیده بودیم(فضلو توهمیشه عقب بودی)من یکسال کوچکتربودم ویک پایه درسی پایین ترولی پیش دانشگاهی مارا به هم رساند آن هم دوره ی شبانه اش(ای خوش بی)هیچ وقت یادم نمیرود دعواهای حمید در پیش داشگاهی برای اینکه از روزانه به شبانه منتقل شود و دست آخرهم شد.البته حسین(استاد حسین)در همان روزانه ماندنی شد.دوستی ما درآن زمان به اوج خود رسیده بود تمام وقت با هم بودیم یا منزل حسین یا منزل ما یا ساندیچی حاج اکبری بعدهای عباس انتظامی جایش را گرفت.بعضی وقت ها هم که به بی پولی می خوردیم وقرضی جواب نمیداد قدم زدن و رفتن به پارک.آنقدر شاد بودیم و می خندیدیم که همه به ما حسادت میکردند ومیگفتند اینها خل و چل هستند.ادعای روشنفکری میکنند ،ژست میگیرند، راجب هنر صحبت میکنند، روزنامه و کتاب دست میگیرند و خیال می کنندها و می گیرند های  دیگر(چشتو کور می کردیم) .همه ی اینها کنار فرهنگسرای ارشاد جدا.به قول خودم به فرهنگ سرا مبتلا شده بودیم.همان جا بود که اولین جرقه های تاسیس کانونی یا موسسه ای یا ...زده شد.وبعد هم مراجعه به فرمانداری.پرکردن فرم ها مشخص کردن هیئت موسس وطی کردن روال هایی که خارج از حوصله مخاطب می باشد.

یادش بخیر اولین جلسه عضوگیری نزدیک به 40 نفر یا بیشتربه دعوت ما در اولین مجمع عمومی موسسه پارت سابق آفرینگان فعلی حضور یافتند.آنروز بعضی ها دانش آموز بودند امروز پدر شده اند یا مادر،کارمندشده اند یا پاسدار،دانشجو شده اند یا کاسب کار.روزی که رای گیری شد تا اعضای اصلی مجمع انتخاب شوند.من باید اعتراف کنم دست به شیوه ی کثیف تقلبی زدم تا شاید گزینه های موثر به عنوان اعضای اصلی انتخاب شوند که  بعضی هایشان شدند،من اعتراف میکنم بستنی هایی که از مغاز عباس طهماسبی امین عابدی(اگر اشتباه نکنم یا سعید فخرایی)آورده بود را چند تایی دزدیدم. من اعتراف میکنم که آقای حسین  شکوه دل دروغت دادم و برای رای آوردنت کاری نکردم.آن روز هیچ و قت یادم نمیرود.باورم نمیشد با این سن کممان افراد مختلف با سن های کم و زیاد  دعوات ما راقبول کنند یا جدی بگیرند.

حمید شد مدیر موسسه و ما هرکدام هم مسولیتی گرفتیم.همایش برگزار کردیم،جشنواره شرکت کردیم،جشنواره برگزارکردیم،دوهفته نام راه انداختیم،برای عموم اجرا گذاشتیم،سایت راه انداختیم،مناسبت گرفتیم فهش خوردیم،باهم دعوا کردیم ، تهدید شدیم،قهر کردیم .یادش بخیردفترموسسه درآشپزخانه فرهنگسرا بود.جلسات ما هم همانجا برگزار میشد.

موسسه را با همه روزهای خوب و بدش تا به امروز حفظ کردیم،امروز من بعد ازشش سال احساس میکنم توانسته ام شخصیت خود را دراجتماع شکل بدهم و ارزشهایم را به مردمم  بقبولانم بشناسانم نه آنگونه که دیگران میخواستند آنگونه که میخواستم آنگونه که میخواستیم.واگر نگویم تماممش را بدون شک نیمی از آن را از موسسه آفرینگان دارم.از دوست هایم دارم از تک تک اعضایش دارم که آمدند و رفتند.امروز اعتقاد دارم بعد از شش سال آفرینگان جزیی جدا نشدنی از زندگی هنری من است.من نه برای مدیریت نه برای مادیات نه برای غالب کردن خودم نه برای خودخواهی جزیی از هیئت موسس شدم بلکه برای اعتقادم وبرای احترام به اندیشه  و برای رسیدن به هدفم.اگرچندسال پیش گفتم:موسسه آفرینگان جایگاه اندیشه های نو امروز هم میگویم چه با چندصد نفر چه با چند نفر باز هم موسسه آفرینگان جایگاه اندیشه های نو است.چه یا یوسف ابراهیمی چه بی یوسف ابراهیمی.

 

 

 

دست وپا نوشت

1.آفرینگان بهانه ای شد برای باز برگشتن و باز رفتن

2.خر دررفت و خر درفت !

3.این روزها تهران بدجورسرم کلاه شده،ازصغیرش تا کبیرش

4.همسایه عزیز از اینکه با وایرلس شما آپ میکنم کمال سپاس را دارم انشاالله خداوند در آن دنیا پهنای باندتان را به سمت مثبت بی نهایت عرضه کند.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 12 خرداد 1389
پنجشنبه 6 اسفند 1388  02:01 ب.ظ
 ،) توسط: جاشو جاروفی

مشترک گرامی این یک خودتعطیلی است!

 

 

 

 

 

 

 

 

کسی می گفت:نگذار طعم زندگی از مزاقت پاک شود.شهر خلوت شما شهروندی نیازمند آرامش نمیخواهد؟

 شهردار دل تنهای خود باش که شهریار جهانیت میکند.

و من در جوابش گفنم طعم زندگی را از یاد نبرده ایم،شاید چشیدن را از یادمان برده اند.

اگر شهریاری دیدی سلامش را برسان و بگو دلی در انتظار توست

شهر خلوت مادرآرامش هزار سکوت، خفته ی فریاد است. افسوس که خالقی نسیت.ماشهریاردل خویشم نه شبان شهر خود.

طبق معمول خرده شعری رو مرتکب شدم دیدم بد نیست اینجا بزارمش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چشم شیشه ایت راکه نگاه میکنم

به زو دشکستنت اایمان می اورم

شب سکوتی دارد روشن

پرازفریادکه بیصداست

دراننظارصبحی که طلوع کند

صداازحنجره

وبمیردجنین جهالت

خودم دیدم که دهقانی

مزرعه اش رانذرخوابی کرد

که تعبیریی نداشت

چشم شیشه ایت راکه نگاه میکنم

به ندیدنت ایمان میاورم

تقوایی که ندارم

مبارکت باشد،به شادی

ولی مسروق

چشمان خداشیشه ای نیست

وقت گرگم به هواتمام است

تفنگ حقیقت تورانشانه رفته

مرگ توصبحی است که

ازپس این شلیک می آید

 

دست وپانوشت:

-چرا هرچی میریم نمیرم؟

-ما انسان ها هیچوقت قبول نخواهیم کرد که نصف اون چیزایی که راجبشون فکر میکنیم اشتباه هست.

-این روزها با تمام شلوغی و درکنار دوستان بودن بدجوراحساس تنهایی میکنم

-من برای تمام عمر خلع سلاح شدم،روزگارباخیال راحت شلیک

-آخه ریگی چرا؟

 


  • آخرین ویرایش:جمعه 7 اسفند 1388
دوشنبه 30 آذر 1388  02:47 ب.ظ
 ،) توسط: جاشو جاروفی

 

 

عصر پاییزی و ابرهای ولگردی که در آسمان شهر همدیگر را دنبال میکنند و چشمان من که برای بار دهم در انتظار رسیدن اتوبوس تا انتهای خیابان میروند و می ایند .ساعت4.30 عصراست،دوان دوان میروم تا به اتوبوس برسم.یک عصرپاییزیی ابری.چشمانم به دنبال صندلی خالی برای نشستن میگردندکه نگاهم به صندلی پشت راننده میخورد به سرعت میروم و همان جا جاخوش میکنم.بعداز چند دقیقه اتوبوس راه میافتد.نمیدانم چرا ،ولی وقتی به خیابان کارگرو ولیعصر و درختانش نگاه میکنم انگار غمی به اندازه چند دهه در سینه دارند و مردمی که در عبور خویش بسیار ساکت گذرمیکنند.باد ملایمی می وزد و برگ ها را بر سر عابران پیاده میریزد دلم میخواهد پیاده شوم و در غم خیابان و مردمان در حال عبورش شریک شوم افسوس که مسیر زیادی پیش رو دارم.در افکار خودم غرق هستم که به ناگاه صدایی ،نوایی، اهنگی مرا به تعجب وا میدارد.صدایی که از بلندگوی اتوبوس پخش می شود((من عاشق روی تو نگارم چه کنم واز چشم خوش  تو شرم سارم چه کنم  هرلحظه یکی شور بر ارم چه کنم والله به خدا خبر ندارم چه کنم)) فکر کنم ازگلپا باشد.به همه نگاه میکنم انگار همه دارند به چیزی فکر میکنند و چشمهایی که همچنان از شیشه های بسته تصاویر را در قاب میگیرند کسی حرفی نمیزند((پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است حرم و دیر یکی صبحه و پیمانه یکی است این همه جنگ جدل حاصل کوته نظری است گردیده پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است))وصدای ویلونی که اگر اشتباه نکنم از بدیع زاده هست و اشعاری از مولانا که آرامشی به انسان میدهد در این ترافیک دم غروب((بد میکنی و نیک طمع میداری هم بد باشد سزای بدکرداری با انکه خداوند کریم است و رحیم گندم ندهد بار چو جو میکاری))ناگهان یکی از مسافران صدایش در می آید و به راننده می گوید: اقا دلمون گرفت یه چیز شاد بزار وراننده پیر و سن وسال بالا  که تا آن زمان چشم از خیابان پیش رویش بر نمیداشت با نگاهی در آینه با اشاره سرش تایید میکند و یک موسیقی دیگر می گذارد ((قد وبالای تو رعنا رو بنازم تو گل باغ تمنا رو بنازم تو که با عشوه گری از همه دل میبری منو شیدا میکنی چرا نمیرقصی)) و مردمی که تا چندلحظه قبل توی فکر بودند گویی همه از خواب فکر کردن میپرند! حالا لبخند کوچیکی رو لبشان هست!در همین احوال مرد میانسالی از انتهای اتوبوس بلند می شود وغرولندکنان خودش را به راننده میرساندباصدای بلند خطاب به راننده میگوید: ما انقلاب کردیم این چیزا نباشه حالا شما داری این چیزارو تو یه وسیله عمومی پخش میکنی راننده با همان خونسردی و آرامش عجیبش بر گشت و به مردی میانسال گفت:آقا مگه خبر نداری مرد میانسال با چشمان غضب الودی گفت: از چی؟راننده گفت:از انقلابی که ما کردیم و شما خبر نداشتی!انگار مرد میانسال حرفی برای گفتن ندارد و همان ایستگاه پیاده می شود.

 

و این هم شعری برای کسی که رفت مردی که انسان بود! به قول یکی از دوستان ما و نوشته هایمان این روزها از ترس چیزی که خلاف شرع نیست خلاف عقل و عرف نیست شده ایم مثل عکس بدون شرح.

 

 

خانه ، روی آب ...

قلم،اسیر یارانه ی مرکب...

وهویت،مسلوخ روزنامه ها...

اینجا جنگ است !

صدا به صدا رحم نمی کند؛

بی شمار سکوت ، که شهید می شوند...

چه صداهایی که اسیر سکوت می شوند ،

دراین گیر و واگیر...

خانه ی من روی آب ... اگر خانه ای برای من باشد!

روح مردمان طایفه ی سکوت ،

مستاجر چکمه و چرا...

کار از کار گذشته!

انسانیت الاغ نجیبی است ،

که به طویله دنیا عادتش داده اند.

آخرِ تمامِ پنج شنبه ها قلمت را می بویند ،

که مبادا زنده باد حق نوشته باشی!

صبح ها هویتت را تیتر روزنامه می کنند ،

وقتی که صدایی شده باشی!

پس باید از سر تقدیر

یک صبح را در شنبه ای دور که در راه است ،

بچینی ...

شاید در آغاز هفته ای که میاید ،

محکوم به زجر ابد شده باشی !

  دست و پا نوشت1:نمیدونم چرا محرم امسال  مثل سالهای قبل نبود.قدیم ها انگار مجلس امام حسین صفای دیگه داشت.

 دست و پا نوشت2:اینروزها وقتی بارون میاد و میخوای یه چتر ورداری و بری تو خلوت خودت با تنهایی حال کنی نمیشه.چون انگار همه با هم جنگ دارن.همه به هم مشکوک هستن.بابا بزارید زندگیمون رو بکنیم و از بارون لذت ببریم

دست و پا نوشت3:اگه یکی از این روزها خبر رسید که من کشته شدم یا به هر دلیلی مردم بدونید از فشار جمعیت توی متروبوده یا بی ارتی(اتبوس های تندرو)به خدا من یادم میاد مادر بزرگم با بز و گاوش این کارا نیمکرد که مردم با هم اونم سر 5دقیقه دیر رسیدن میکنن

دست وپانوشت4:راستی فروغ تولدت مبارک،دلم میخواد بدونم تو دل گلستان الان چه خبره وقتی اسمت میاره هزاربار میمیره و زنده میشه،من گریم  میگره وای به حال گلستان

دست و پانوشت5:با تشکر از یار مهربونم که تو نوشته بالا به من کمک کرد.قراره با هم شریک بشیم همه چیمون رو

 

دست وپانوشت6:آخه یزید چرا؟

 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 16 دی 1388
  • تعداد کل صفحات :6  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic